« واذا قيل لهم لاتفسدوا فى الارض قالوا انّما نحن مصلحون الا انّهم هم المفسدون ولكن لايشعرون » ----------------------------------- هرگاه به آنان گفته شود در زمين فسادانگيزى نكنيد مى گويند ما تنها «اصلاح گريم» آگاه باشيد كه اينان فسادانگيزانند و خود هم به دقت درك نمى كنند
مکان تبلیغات شما برای تبلیغات در اینجا در خواست خود را در قسمت تماس با ما بیان کنید
مکان تبلیغات شما برای تبلیغات در اینجا در خواست خود را در قسمت تماس با ما بیان کنید
مکان تبلیغات شما برای تبلیغات در اینجا در خواست خود را در قسمت تماس با ما بیان کنید
بخش ویژه
وبگردی من
تبلیغات
برای قرار دادن تبلیغاتــــتان در اینجا ، درخواستتان را از قسمت « تماس با من » مطرح کنید
تبلیغات
بی ریاترین عشق
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و ...
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار
عظيمالجثهاى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مىپرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
x
خدا مواظب سيبهاست!
بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند . سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود : فقط يکى برداريد . خدا ناظر شماست .
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود . يکى از بچهها رويش نوشت : هر چند تا مىخواهيد برداريد! خدا مواظب سيبهاست!
x
راننده تاکسی ...
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم...!
x
قشنگ ترین دختری که تا الان دیدم
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
x
کم کم داره یادم می ره
« يکی بود يکی
نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با
مادر و پدرش.بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه
ی ما ميده.بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .. پسرکوچولو هی به مامان
و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.اما مامان و باباش
میترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش
بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن
اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش
کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی … به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟
آخه من کم کم داره يادم مي ره!»
x
بازدید از بیمارستان روانی !
شخصی به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسید شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان ویک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
او گفت: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
x
مادر زن
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقهاى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم
مىزدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بىامو کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت ! »
x
Employee & Boss
One day an employee sends a letter to
his boss asking for an increase in his salary!!!
Dear
Bo$$ In thi$
life, we all need $ome thing mo$t de$perately. I think you
$hould be under$tanding of the need$ of u$ worker$
who have given $o much $upport including $weat and$ervice to your company. I am $ure you
will gue$$ what I mean and re$pond $oon . Your$$incerly , Norman $oh
The
next day, the employee received this letter of reply
Dear NOrman, I kNOw
you have been working very hard. NOwadays, NOthing much has
changed. You must have NOticed that our company is NOt doing NOticeably
well as yet. NOw the newspaper are saying the world`s leading ecoNOmists
are NOt sure if the United States may go into aNOther recession.
After the NOvember presidential elections things may turn bad. I have NOthing
more to add NOw. You kNOw what I mean. Your truly, Manager
x
شرط بندی !!
يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد . پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد ! مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد . روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت . پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد . مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد . وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد . پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند
x
هدیه ی بازنشستگی
نجار پيري بود كه ميخواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش
گفت كه ميخواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه
در كنار همسر و خانوادهاش لذت ببرد.
كارفرما از اين كه ديد كارگرش ميخواهد كار را ترك كند ناراحت
شد. او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار، تنها يك خانه
ديگر بسازد. نجار پير قبول كرد، اما كاملاً مشخص بود كه دلش به
اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار
نامرغوبي استفاده كرد و با بيحوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.
وقتي كار ساختن خانه به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه
آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت : «اين خانه متعلق به
توست. اين هديهاي است از طرف من براي تو».
نجار شوكه شده بود. مايه تأسف بود! اگر ميدانست كه دارد
خانهاي براي خودش ميسازد، مسلماً به گونهاي ديگر كارش را
انجام ميداد
x
لذت بردن از کار و زندگی
هنري فورد هر هفته براي همسرش از يك گلفروشي گل هديه ميگرفت. بعد از
مدتي روزي فورد به گلفروش گفت:چرا کارت را توسعه نميدهي؟ جواب داد که
اگر توسعه بدهم چطور ميشود؟ فورد: ميتواني چندين شعبه در شهر داير کني.
گل فروش: بعد چه؟ فورد: چند شعبه در ايالت افتتاح ميکني. گلفروش: بعدش
چي؟ فورد: چند شعبه در کل کشور خواهي داشت: گلفروش: بعدش چي؟در اين موقع
فورد عصباني شد و گفت: بعد ميتواني آسوده و با آرامش زندگي کني. گلفروش
گفت: همين الان هم من آسوده و راحتم. فورد جوابي پيدا نکرد !
x
تفاوت روس ها با آمریکایی ها !
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد،با مشكل
كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود،در فضاي بدون جاذبه كار
نمي كنند(جوهر خودكار به سمت پائين جريان نمي يابد و روي سطح كاغذ نمي
ريزد).
براي حل اين مشكل آمريكائيها شركت مشاورين آندرسون را انتخاب
كردند.تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد.دوازده ميليون دلار صرف شد و در
نهايت آنها خود كاري را طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت،زير آب
كار مي كرد،روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت.و در دماي زير صفر تا سيصد
درجه سانتيگراد كار مي كرد.
اما روس ها راه حل ساده تري داشتند:
آنها از مداد استفاده كردند!
اين تجربه مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است:
تمركز روي مشكل يا تمركز روي راه حل
x
بازسازی دنیا
پدر روزنامه ميخواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش ميشود. حوصله پدر سر رفت و صفحهاي از روزنامه را كه نقشه جهان را نمايش ميداد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد. "بيا! كاري برايت دارم. يك نقشه دنيا به تو ميدهم، ببينم ميتواني آن را دقيقاً همان طور كه هست بچيني؟" و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. ميدانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت. پدر با تعجب پرسيد: "مادرت به تو جغرافي ياد داده؟" پسر جواب داد: "جغرافي ديگر چيست؟ پشت اين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنيا را هم دوباره ساختم."
x
کار برای زندگی یا زندگی برای کار ؟!
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک
قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟ ماهیگیر:
مدت خیلی کمی.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنی؟ ماهیگیر: تا دیر وقت میخوابم, یه
کم ماهیگیری میکنم, با بچهها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با
دوستان شروع میکنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم. تو باید بیشتر
ماهیگیری کنی. اون وقت میتونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون
چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای
ماهیگیری داری!
ماهیگیر: خوب، بعدش چی؟ تاجر: به جای اینکه ماهیها رو به واسطه بفروشی،
اونا رو مستقیــما به مشتریها میدی و برای خودت کسب و کار درست میکنی...
بعدش کارخونه راه میاندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک
رو هم ترک میکنی و میری مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لسآنجلس! و از
اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهمتری می زنی...
ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟ تاجر: پانزده تا بیست سال!
ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد، میری و سهام
شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیونها دلار برات عایدی
داره.
ماهیگیر: میلیونها دلار! خوب بعدش چی؟ تاجر: اون وقت بازنشسته میشی!
میری یه دهکــدهی ساحلی کوچیک! جایی که میتونی تا دیر وقت بخوابی! یه
کم ماهیگیری کنی، با بچههات بازی کنی! بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات
گیتار بزنی و خوش بگذرونی
x
گربه و کاسه
عتيقه فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد. ديد كاسه اي نفيس و قديمي دارد كه در گوشه اي افتاده و گربه در آن آب ميخورد. ديد اگر قيمت كاسه را بپرسد رعيت ملتفت مطلب ميشود و قيمت گراني بر آن مي نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي؟ رعيت گفت: چند مي خري؟ گفت: يك درهم. رعيت گربه را گرفت و به دست عتيقه فروش داد و گفت: خيرش را ببيني. عتيقه فروش پيش از خروج از خانه با خونسردي گفت: عموجان اين گربه ممكن است در راه تشنه اش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشي. رعيت گفت: قربان من به اين وسيله تا به حال پنج گربه فروخته ام. كاسه فروشي نيست .
پی نوشت : دم یوونتوس گرم که دیشب با بردش کلی حال کردیم
x
آرامش
گروهى از فارغالتحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدمهاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح میداد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت میکردند.
استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجانهاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چای دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبتها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجانهاى قشنگ و گرانقيمت برداشته شده و فنجانهاى دم دستى و ارزانقيمت، داخل سينى برجاى ماندهاند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان میخواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرسهاى شما هم همين است.
مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گرانقيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند. چيزى که همه شما واقعاً مىخواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجانها رفتيد و سپس به فنجانهاى يکديگر نگاه مىکرديد.
زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجانها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجانی که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص میکند و نه آن را تغيير میدهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمیبريم.
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفتهايد آن سوى عيب و نقصها را هم ببينيد.»
x
5 دقیقه ی دیگه ...
در پارکی ، زن و مردی روی یک نیمکت نزدیک زمین بازی بچه ها نشسته بودند . زن به پسربچه ای که لباس قرمز پوشیده بود اشاره کرد و گفت : " اون پسر منه " مرد پاسخ داد : " پسر خوبی دارین ، پسر من هم اونیه که داره تاب بازی می کنه . بعد نگاهی به ساعتش انداخت و رو به پسرش گفت : " تاد ، موافقی که بریم ؟ " تاد با لحنی ملتمسانه گفت : " فقط 5 دقیقه ی دیگه پدر ، خواهش می کنم " مرد سری تکان داد و تاد با خوشحالی تمام مشغول تاب خوردن شد . دقیقه ها گذشتند . مرد از جا بلند شد و دوباره پسرش را صدا زد : " الآن بریم ؟ " تاد دوباره با خواهش گفت : " پدر 5 دقیقه ی دیگر ، فقط 5 دقیقه . " مرد لبخندی زد و گفت : " باشه " زن رو به مرد کرد و گفت : " شما واقعا پدر صبوری هستین ." مرد لبخندی زد و جواب داد : " سال گذشته در نزدیکی این جا تامی پسر بزرگ من ، در حالی که مشغول دوچرخه سواری بود توسط راننده ی مستی کشته شد . من وقت زیادی را با تامی نگذروندم و الآن حاضرم دار و ندارم رو بدم تا 5 دقیقه ی دیگه با اون باشم . بعد از این ماجرا با خودم عهد بستم که هیچ وقت چنین خطایی رو در مورد تاد تکرار نکنم . اون فکر می کنه که 5 دقیقه بیشتر می تونه تاب بازی کنه ولی حقیقت اینه که من 5 دقیقه ی دیگه به دست می آورم تا اونو در حال بازی کردن ببینم .
x
عاقبت تف کردن ...
پسر بچه ای که عادت به تف کردن داشت ، همه جا تف می کرد . دست شویی ، آشپز خانه ، سر میز شام ... ممنوعش کردند تا دیگر در خانه این کار را نکند . او هر روز به بالای تپه ای می رفت و در چاله ای که آن جا بود ، تف می کرد . پسر بچه نتوانست عادت زشتش را ترک کند و زمانی که پیرمرد شده بود ، بالای آن تپه ها ، از آب دهانش دریاچه ای پدید آمده بود که ماهی هم داشت ! از این عجیب تر تا حالا چیزی شنیده بودی ؟؟!!
x
عاقبت اعتياد به ...
آنقدر پشت اينترنت نشست تا ريش هايش به پايش رسيد . همان جا غذا مي خورد ، نمي خوابيد ، با مادر و پدرش به وسيله ي ايميل ارتباط داشت . همسرش را روي آن شبكه پيدا كرده بود . با آن كار مي كرد و تفريح و بالاخره پشت همان مانيتور خاك گرفته اش درگذشت . اما او را در قبرستاني دفن كردند كه سايرين را ، و رويش خاك ريختند ، فقط خاك ...
راستي ممكنه يه مدت دير به دير آپ كنم . اونم به خاطر درگيري با امتحاناته ...
x
ببخشيد شما ثروتمنديد ؟!
هوا بدجورى توفانى
بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و
گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم!
شما كاغذ باطله دارين» كاغذ
باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به
آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى
كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم:
«بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها
را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد
يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم
شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به
آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين » نگاهى به روكش نخ نماى
مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها
درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به
صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى
اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت
ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و
دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و
سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك
دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه
دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم .
x
طناب
داستان
درباره يک کوهنورد است
که می خواست از بلندترين
کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی، ماجراجويي خود
را آغاز کرد ، ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای
خود
دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده
بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا
دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید»
توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود :
1. مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود. 2. یک عنصر اصلی باران اسیدی است 3. وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است 4. استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود. 5. باعث فرسایش اجسام می شود 6. حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد 7. حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است
از
50 نفر فوق 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقه ای
نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن
مونوکسید» در واقع همان آب است! عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود !
x
عجله . . .
روزی کودکی در خیابان ، مرد فقیری را دید که از ظاهرش پیدا بود مدت هاست غذای آن چنانی نخورده است . پسرک از مادرش خواست تا به آن مرد فقیر کمک کند . مادر که عجله داشت دست کودک را کشید و با سرعت به طرف اتوبوس که در حال حرکت بود دوید . ناگهان به یاد آورد که بلیت ندارد . از مسافرانی که در حال سوار شدن بودند ، بلیت خواست . اما آن ها نیز عجله داشتند . اتوبوس رفت و مادر حرکت اتوبوس و همین طور رفتن فقیر گوشه ی خیابان را تماشا کرد . . .
. . .
نتیجه ی اخلاقی :وقتی از خونه می آی بیرون بلیت یادت نره !!!
x
کی خنده دارتره ؟!!
اینم یه داستانک جالب که یکی از دوستام برام فرستاده :
مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شركت كرده و سعی دارد جایزه ی یك میلیون دلاری آن را ببرد :
در
یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود . روزی فیلسوفی
بزرگ که از آشنایان سقراط بود با هیجان نزد او آمد و گفت : « سقراط می دانی راجع
به یکی از شاگردانت چه شنیده ام ؟ »
سقراط
پاسخ داد : « لحظه ای صبر کن قبل از این که به من چیزی بگویی ، از تو می خواهم
آزمون کوچکی را که نامش آزمون سه پرسش است ، بگذرانی . »
در واگن قطار مسافربری مرد جوانی از همسفر سالمندش پرسید : ساعت چند است آقا ؟ مرد گفت : از نگهبان قطار بپرس . مرد جوان گفت : می بخشید من قصد ناراحت کردن شما را نداشتم ... پیرمرد گفت : ببین جوون . من اگه مودبانه جواب بدهم سر محبت رو باز مي كني ، از من مي پرسي به كدوم شهر مي رم و خانه ام كجاست و چه كاره ام ... وقتي بگويم چه كاره ام ، خواهي گفت كه هرگز محل زندگي مرا نديده اي و من از روي ادب تو را به خانه ام دعوت مي كنم . در خانه ام دخترم را مي بيني و از او خواستگاري مي كني ... بگذار همين حالا آب پاكي رو روي دستت بريزم و بگم : من نمي گذارم دخترم با مردي ازدواج كند كه از مال دنيا يك ساعت هم ندارد !!!
x
چه حیف شد !
قورباغه به کانگورو گفت : من می توانم بپرم و تو هم . پس اگر با هم ازدواج کنیم بچه مان می تواند از روی کوه ها بجهد ، یک فرسنگ بپرد و ما می توانیم اسمش را قورگور بگذاریم . کانگورو گفت : عزیزم چه فکر جالبی ! من با خوشحالی با تو ازدواج می کنم ؛ اما درباره ی قورگور بهتره اسمش را بگذاریم کانباغه . هر دو سر قور گور و کانباغه بحث کردند و بحث کردند . آخرش قورباقه گفت: برای من نه قورگور مهمه نه کانباغه ، اصلا من دلم نمی خواهد با تو ازدواج کنم . کانگورو گفت : چه بهتر ! قورباغه دیگر چیزی نگفت . کانگورو جست زد و رفت . آن ها هیچ وقت با هم ازدواج نکردند ، بچه ای هم نداشتند که بتواند از کوه ها بجهد یا یک فرسنگ بپرد . چه بد ! چه حیف که نتوانستند فقط سر یک اسم توافق کنند .
x
هرجا صلاح بود بگی نه !
یکی از بچه ها برام یه داستان قشنگ فرستاده . اونو تو ادامه ی مطلب بخونین .
روزی فرش به پرده گفت : « کاشکی من هم مثل تو آویزان بودم و همه جا را می دیدم و دلم باز می شد . » پرده گفت : « من هم مدتی دراز بکشم ، برای مهره های کمرم خوب است . » فرش روز به روز خوشحال تر و سر حال تر و پرده روز به روز پاره تر و نخ نما تر می شد . البته که پرده ی نازک دل ، حرفی از برگشت فرش به سر جایش نزد ؛ اما با دلی پاره پوره خوشحال بود که به فرش فرصت تجربه کردن را داده است . و البته فرش هم خوشحال بود که چنین فرصتی به پرده داده است !
« واذا قيل لهم لاتفسدوا فى الارض قالوا انّما نحن مصلحون الا انّهم هم المفسدون ولكن لايشعرون » ----------------------------------- هرگاه به آنان گفته شود در زمين فسادانگيزى نكنيد مى گويند ما تنها «اصلاح گريم» آگاه باشيد كه اينان فسادانگيزانند و خود هم به دقت درك نمى كنند